بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
Daisypath - Personal pictureDaisypath Friendship tickers**Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers**Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers ❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤
❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤
...♫♫♫...خاطرات فرشته کوچولو ها...♫♫♫....
تو چه تاریخی❤ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : بار

                 

عاشقانه عاشقتونیم 

ziba

دو فرشته از آسمون       شدن مهمون تو خونمون

آهای خدای مهربون       همیشه پیششون بمون



موضوع :
تو چه تاریخی❤ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 32 بار

امروز پای نت بودم که دیدم یه صدای خش خشی داره میادسوال...چون باد میومد گفتم شاید صدای اونه که یه چیزی رو تکون میده...ولی بعدش دیدم نهمتفکر ...بهش نمیخوره صدای باد باشهابرو...

رفتم دیدم بلللللهههه نلیا خانومه که افتاده به جون یکی از کتاب داستانای نادیا(البته مال بچگیای خودم بوده) و داره حسابی باهاش کشتی میگیره و پاره اش کردهساکت...

 clipartپس این شد اولین دسته گلی که خانوم ما تو 6 ماه و 1 هفته و 3 روزگی انجام داد...

شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

اگه دوست دارین عکساشم ببینین بفرمایین داخل...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 54 بار

با درودشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ...امروز تصمیم دارم عکسای زمانی رو بزارم که نادیا نی نی تر بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ...چون من دیر این وبلاگ رو ساختم و از دوران نی نی بودن نادیا خانوم عکسی اینجا نذاشته بودمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ...پس الان این کار رو میکنمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ...چرا که نه؟؟؟

 

 

برای دیدن عکسهایی از نادیا جووون که تا حالا ندیدین به ادامه مطلب تشریف ببرین...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 62 بار

روز جمعه صبح بابایی ساعت 7 صبح با ساکش از خونه بیرون رفتشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے... و با کمک بهرام و مازیار و برزین وسایل تور را از قبیل آب معدنی و چیپس و غیره داخل اتوبوس گذاشتند...و کارهای قبل از رسیدن مسافران را انجام دادند...نادیا شب قبل خونه مامانی مونده بود  و صبح من و نلیا رفتیم خونه مامانی girl_pinkglassesf.gif...نادیا کلی تو اتوبوس ها رو گشت زد و باهاشون عکس گرفت.

بابایی و بقیه ساعت 2 رفتن بیرون نهار خوردن وبعد از اون با لباسهای فرمی که بابا تهیه کرده بود رفتن فرودگاه دنبال مسافران...و اونها رو در هتل مستقر کردن...

اون شب توریست ها رو ساعت 9 به خونه مامانی آوردن شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و افرادی که برای تهیه کباب اونجا بودن کارشون رو شروع کردن...شام به اونها کباب دادن...

نادیا هم همش بینشون میگشت و چون زبونشون رو متوجه نمیشد به من میگفت:مامان اینا چرا اینجوری حرف میزنن(البته نادیا جون به زبون خودمون صحبت میکنه ولی فارسی رو هم کامل بلده)

خلاصه اون شب ساعت 12 برگشتن هتلشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے...و بعد از رفتنشون باد و بارون شدیدی گرفت شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے   ....

روز شنبه اونها رو به چند تا موزه های تهران بردن و برای نهار و شام بازم به خانه مامانی اومدن اون شب تولد چند نفر از مسافران هم بود که براشون کیک خریدن...  

در آخر اون شب بابایی با من و نلیا و مخصوصا نادیا خداحافظی کرد و به هتل رفتن...تا ساعت 4 صبح به سمت کوه دماوند و بعد از اون شمال حرکت کنن...

Smileyو به سلامتی بابایی رفت تا حدود 2 هفته دیگه  شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ...

ما هم این چند روز خونه مامانی موندیم...امروز دوشنبه هم من اومدم یه سری به اینجا بزنم  و برگردم اونجا پیش نادیا جون...

عکسها در ادامه مطلب...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 11 بار

دیروز چهارشنبه من و بابا بزرگ نلیا رو بردیم مطب دکتر مالی doctor.gif...دکتر گفت عسلم خیلی سرما نخورده ولی یکم سینش خرابه...و برای خوراکش هم گفت که به سوپ هاش حبوبات اضافه کنم  و پوره هویج یا سیب زمینی همراه کره یا روغن زیتون بهش بدم+زرده تخم مرغ connie_feedbaby.gif  و از میوه ها هم میتونه سیب و موز بخوره...

قطره آهنش رو 2 برابر کرد چون حس کرد که آهنش کمه...و بهش شربت روی هم دادشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے...دخملم 350گرم وزن اضافه کرده بود و قدش هم خیلی خوب داره بلند میشه...

روز پنجشنبه قبل از اینکه نلیا رو برای واکسن ببریم مامانی زنگ زد و گفت نادیا جونم که شب اونجا بوده تب داره و نلیا رو نبریم پیشششِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ....واسه همین واکسن 6 ماهگی نلیا رو زدیم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےدختر نازم زیاد گریه نکرد قربونش برم...یکم گریه کرد و زودی آروم شد...و بعدش هم برگشتیم خونه...شب بابایی میاد دنبالمون تا ببرتمون خونه مامانی آخه شب اونجا مهمون داریم...

آخه  نادیا جونم واسه چی اینقدر سرما میخوری Smiley ...خیلی دلم میگیرهوقتی دخترک شیطونم ایقدر بی حال و آروم میشه...افسوسنلیا هم یکم سرما خورده هست خدا کنه خیلی زود حالتون خوب بشهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

و جمعه صبح هم گروه 80 نفری توریست ها از هند میان شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ...و بابایی باید واسه 2 هفته باهاشون بره سفر ...البته یه چند باری بابایی رو میبینیم آخه چند سری از شام و نهار تور رو داخل تهران تو حیاط خونه مامانی بهشون میدن...

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـےفعلا بای شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

پ.ن.

ساعت 6 رفتیم خونه مامانی...مهمونامون عمو برزین و عمو بهرام و برادرش عمو مازیار و مادرشون گلی خانوم و دوست بودن....حدود ساعت 9: شب که شد بساط کباب رو راه انداختیم و مردا جوجه و بال کباب کردن...لبخندبعدش هم همون جا تو حیاط مامانی زیر انداز انداختیم و سفره رو تو حیاط چیدیم...

جاتون خالی خیلی خوش گذشت ...عمو بهرام از خاطرات هندوستان و تور هایی که برده بود تعریف میکرد و کلی ما رو خندوندقهقهه...اون شب هم چون عمو مازیار باید میرفت فرودگاه سر کارش و خسته شده بودخمیازه ساعت 11:15برگشتن خونه...ما هم برگشتیم خونه خودمون...

صبح جمعه هم بابایی ساکش رو برداشت و رفت بای بای...البته تا شنبه شب بازم میبینیمش ولی بعد از اون حدود 2 هفته نمیبینیمشناراحت...



موضوع :
تو چه تاریخی❤ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 53 بار

 6.......

نلیای من امروز 6 ماهه شدی...19 اردیبهشت 1391و در ورهرام روز....

6 ماه پیش همچین روزی در ساعت 9:35 دقیقه صبح تبدیل به یه فرشته ی زمینی شدی...

عاشقانه دوستت دارم

عزیزم 6 ماه از وجودت در کنار ما گذشت...ممنون که اومدی و زندگی رو شیرینتر از قبل کردی...      

 

http://sheklak-khanoomi.blogfa.com

ني ني شكلك

 

                                         

 پ.ن.

روز 6 ماهگی نلیا ساعت 9:35 دقیقه که لحظه تولدش بود  من و بابایی براش یه فشفشه روشن کردیم...نادیا خونه نبود و پیش مامانی بود...

چون نلیا جون یکم حالت سرماخوردگی داشت ترسیدیم واکسنشو بزنیمشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے ...صبر کردیم چهارشنبه ببریم مطب دکتر خودش و اگه دیدیم حالش خوبه پنجشنبه ببریم برای واکسنشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے ...

 صبح رفتیم خونه مامانم و اونجا موندیم و ظهر هم آش نظری شاه ورهرام ایزد رو که آقا رویین تن فرستاده بود خوردیم...حدود ساعت 6 بابایی و عمو بهرام که این روزا همش با هم بیرون میرن از بیرون برگشتن ...آماده شدیم و به زیارت شاه ورهرام ایزد رفتیم...

و بعد از اون رفتیم خونه ی عمو بهرام...و شام هم اونجا مهمون بودیم...

روز خوبی بودشِـکلک هآے خآنومے ...

                                                                          عکس ها در ادامه مطلب...   



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 79 بار

روز شنبه 16 اردیبهشت آقا بهرام از هند اومد ایران...آقا بهرام دوست بابایی هست که از هند تور میاره ایران و بابایی هم 2 هفته باهاشون میره و با گروهشون ایران رو به توریست ها نشون میدن...

اینبار آقا بهرام 1 هفته زودتر اومد ایران که پیش پدر و مادر و برادرش بمونه و کنارشون باشه...و از هند برای نادیا و نلیا جون یه سوغات سفارشی آورده...یکی از مسافرای سری پیش که یه خانوم پیر و مهربون بود و نادیا رو دیده بود و باهاش عکس انداخته بود یه هدیه خیلی خوشکل و با ارزش به عنوان یادگاری برای دخملی فرستاده و چون شنیده که نادیا جونم خواهردار شده یه هدیه هم واسه نلیا جونم فرستاده...

 

 

خبر جدید از نلیا اینکه....

نلیا جونم در روز یکشنبه 17اردیبهشت ...تو خونه مامانی دوتا کار جدید انجام داد...

 نلیای عزیزم که سعی برنشستن داشت تا حدودی موفق شده....بله ...نلیا جونم میتونه بشینه البته زودی به جلو خم میشه ...

 و دیگه اینکه نلیا جووونی علاوه بر شست دستش که مدام تو دهنش بود حالا دیگه شست پا هم میل میکنه...و خیییییلی گوگولی میشه...

عکسهای یادگاری ها و نلیا جون تو ادامه مطلبن...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 108 بار

جمعه ١٥ اردیبهشت ٩١

از ظهر مامانی و خاله اومدن خونمون تا برای نامزدی آماده بشیم....ساعت ٦ از خونه حرکت کردیم... نامزدی در مارکار تهرانپارس برگزار شد...وقتی رسیدیم خیلی خوشحال بودم چون همه ی خاله ها و داییم و بچه هاشون اونجا بودن....تقریبا با هم رسیده بودیم...احوالپرسی کردیم....چند وقتی بود که همه ی فامیل دور هم نبودیم...خصوصا ما دختر خاله پسر خاله ها...

نادیا خانوم از بدو ورود شیطنتهاش شروع شد ...اونقدر واسه خودش گشت میزد که خیلی کم میدیدیمش...کم کم مهمونا اومدن...مراسم شروع شد...با ضرب دایره و آوازی که توسط عمو هرمز(شوهر خاله داماد)زده و خونده میشد رفتیم و عروس رو از اتاق آوردیم پیش داماد...

اول مرد های خانواده داماد  سینی های هدیه رو که تماما سبز  باید باشن روی سرشون گذاشتن و روی میز  قرار دادن و مادر داماد سرویس طلا و پارچه سبز و کفش سبز و قند سبز و...به عروس و قند سبز و پارچه به خانوادش خش وخیر ( هدیه) کرد...

سپس مرد های خانواده عروس سینی های دیگه ای رو آوردن و مادر عروس هم قند سبز و پارچه و فروهر طلا به داماد و قند سبز و آویشن  به خانواده داماد خش و خیر کردن...

تمام این مراسم همراه با هابیرو شاباش (شاد باش) و دست زدن و آواز بود ...

بعد از اون خواهر عروس حلقه ها رو به حظار نشون داد و عروس و داماد اونها رو دست کردن و نقل و شربت به کام همدیگه گزاشتن...و شربت و نقل و شیرینی به مهمانها تعارف شد...

تمام این مدت نادیا کنار میز ایستاده بود و تماشا میکرد...فکر کنم تو همه فیلم ها افتاده...حتی وقی مردم با عروس داماد عکس مینداختن نادیا جونم هم میرفت کنارشون و میرقصید......

دختر نازم نادیا گل برداشت و تو سالن راه میرفت و به هر کسی که میشناخت یا نمیشناخت گل میداد

بعد از اون هم رقص و آواز شروع شد ...خییییلی خوش گذشت... با پسر خاله هام کلی رقصیدم...

بعد از شام و رقص دوباره حدود ساعت 12:30با هم خداحافظی و سالن رو ترک کردیم...و نادیا رو به زووور از اونجا بردیم.مگه ول میکرد عروس رو...اونقدر دورو برش میگشت که فیروزه جون هم دسته گلش رو داد به نادیا و باهاش رقصید...قربون دختر تو دل بروم برم من که به این خوشکلی رقصیدkara...همه عاشق 2 تا دخملای نازم شده بودن...

ما بچه خاله ها هم که همگی مون یاد اون روزایی افتادیم که به بهونه های مختلف تو خونه مامان بزرگم جمع میشدیم ...و حالا هممون داریم واسه خودمون زندگی تشکیل میدیم...چه روزایی بودن...یادشون بخیر...

ایشالا که همه خوشبخت باشن....

عکسها تو ادامه مطلبن...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 62 بار

159.gif

112.gif

یه چند وقتی بود که نادیا جونم موقع شونه زدن موهاش گریه میکرد و نمیذاشت درست براش شونه کنیم...واسه همین تصمیم گرفتیم موهاشو کوتاه کنیم...البته با اجازه باباییش چون موهای بلند دخملی رو خیلی دوست داشتBrown
 Hair....بالاخره مامانی قیچی رو برداشت و موهای نادیا جونمو مدل گرد براش کوتاه کردHairdo  ...یه ذره دلم واسه موهاش تنگ میشه آخه موهای نوزادیش بودن...از وقتی به دنیا اومده بود فقط گاهی براش مرتب میکردم ولی حالا همه موهای نوزادیشو کوتاه کردیم....مبارکت باشه نادیا جونم...

موهای پشت سر نلیا رو هم کوتاه تر کردیم که تو تابستون عروسکم اذیت نشه...

خودمم موهامو کوتاه و رنگ کردم...

از اول این هفته نادیا همش خونه مامانی مونده و شیطونی میکنه.   ..آخه دخملی تو خونه حوصلش سر میره....مهد کودکم فعلا نمیره چون تو مهدشون آبله مرغون راه افتاده و ما به خاطر نی نی نلیا نمیزاریم نادیا بره مهد...

EmoticonEmoticonEmoticonEmoticon

نادیا جونم و نلیای عزیزم خیلی همدیگرو دوست دارن ...نادیا خیلی مراقب نلیاست و نلیا هم عااااشق حرف زدن نادیاست و با صداش کلی میخنده...

نلیا ی من هم حالا که داره روزای آخر ماه ششم زندگیشو تموم میکنه 128.gif سعی در نشستن داره...وقتی روی سطح شیبدار خوابیده باشه خودشو از کمر به سمت جلو بلند میکنه....

و این عادت انگشت مکیدن که ولش نمیکنه....پستونک و شیشه هم نمیگیره...هر چی سعی میکنم بی فایده ست...

و کار دیگه ای که میکنه اینه که وقتی به پشت رو زمین باشه جفت پاهاشو میاره بالا و میگیره .  ..قرررربون دخمل نازم برم...توی غذا خوردن هم حریره بادومو دوست نداره ولی سوپشو دوست داره و میخوره...

نوش جونت عزیزم...

چند تا عکس تو ادامه مطلب...

 



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : شنبه 9 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 109 بار

روز جمعه 8 اردیبهشت 1391...

نادیا رو از صبح بردیم خونه مامانی اونجا موند و ظهر با خاله اومد خونه خودمون تا آماده بشن و برن به جشن سدره پوشی پری جون که تو خونشون گرفته بودن...بعد از اینکه نادیا خانوم رو خوابوندیم ساعت 3 بیدارش کردیم و چند تا لباس تنش کردیم و بالاخره یه لباس رو انتخاب کردیم...و بابایی(پدر من)دیناز و نادیا رو برد خونه پری اینا...منم چون خودم نبودم ماموریت عکاسی رو به دیناز دادم تا اونجا عکس بگیره و برام بیاره تا بزارم اینجا...نیشخند

من و همسری هم نلیا رو بردیم خونه مامانم و خودمون رفتیم سیروجه یکی از آشنایان دور...(خدا رحمتوشن کنه)

نادیا و دیناز  هم کلی بهشون خوش گذشتشکلک های عروسکو گویا نادیا نزدیک بوده اونجا خوابش ببره که با تلاش خاله دیناز و دوستان این اتفاق نیافتاده...اونجا شام خوردنشکلک های عروسکو شب هم ساعت 10:30 من و نلیا و همسری رفتیم دنبالشون..

.عکسها در ادامه مطلب...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
تو چه تاریخی❤ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 | کی نوشته❤ : ...مامان نیلوفر...
چند بار سر زدن★ : 78 بار

 سه شنبه شب5 اردیبهشت...عمو بهزاد از یزد سفارشهای بابایی رو که چند تا جوجه بودن آورد...نادیا خیییییلی از دیدنشون خوشحال شد...10 تا جوجه رسمی و 10 تا بلدرچین...سال پیش هم بابایی چند تا جوجه گرفته بود که الان بزرگ شدن و 2 تا مرغ ازشون موندن... 

شکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـاز

چهارشنبه بابایی و بابا جون برای جوجه ها لونه توری ساختن که گربه ها و کلاغهای منتظر نگیرنشون... شب هم رفتیم خونه مامان برزگ و بابا بزرگ و بعدشم از پیتزا میخوش تو یوسف آباد پیتزا خریدیم و رفتیم خونه مامانی خوردیم...تا 12:30 اونجا بودیم و بعدشم برگشتیم خونه...

شکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـاز

یه چند روزی هست که ابر و بارون و رعد و برق دوباره سراغ آسمونای تهران اومدن... تا هوا خوب میشه باز یه دفعه بارون میاد و سرد میشه....تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

شکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـازشکلکــ های آینـ ـ ـاز

 

عکسها در ادامه مطلب...



بدو بیا دنبالم❤...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
❤وبلاگ نادیاونلیا❤

به نام خدایی که از بین گلهای باغش دو تا از زیباترین هاش رو به فرشتها داد تا برای ما بیارن... ❤ من نیلوفر ...متولد 1370هستم ... این وبلاگ رو با تمام خاطراتی که توش ثبت شده به دخترای عزیزم تقدیم میکنم...❤ فرشته های ما در شهر تهران و زایشگاه بازرگانان به دنیا قدم گزاشتن... *•.¸¸.•**•.¸¸.•**•.¸¸.•* ❤نادیا : نامی فرانسوی به معنی امید و آرزو. تاریخ تولد : 3/11/87 ❤نادیا: تمام امید و آرزوی ما ...یه فرشته ی زمستونی*•.¸¸.•* ❤نلیا :نامی سنسکریت به معنی نیلگون و مانند نیل. تاریخ تولد : 19/8/90 ❤نلیا: گل نیلگون باغ زندگیمون... یه فرشته ی پاییزی

Glitter Words
[Glitterfy.com - *Glitter Words*]
✿جدیدترین های نادیا و نلیا ✿
✿دوست جونامون✿
همه مطالب وبلاگ ایجاهستن
آمار وبلاگ ما
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 207 نفر
بازديدهاي ديروز : 176 نفر
بازدید هفته قبل : 383 نفر
كل بازديدها : 23527 نفر
امکانات جانبی

Glitterfy.com - Winnie The Pooh Glitter Graphics

Get a Glitter Calendar Click Here

Glitterfy.com - Baby Glitter Graphics

Glitterfy.com - tweety Glitter Graphics

Glitterfy.com - Sister Glitter Graphics
--->

جديدترين كدهای جاوا

كد ماوس