فرشته زمستونی ما نادیافرشته زمستونی ما نادیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤

آشتی کنون...

بالاخره بعد از حدود ٤ سال رفتیم خونه مامان بزرگ(مامان بابایی)(ممس دولت)...بعد از اووووون همه ماجراهایی که داشتیم... اون از نزدیک ما و نوه هاشو دید و کلی از دیدن نادیا و نلیا خوشحال شدو اونا هم زود باهاش جور شدن و باهاش بازی کردن.... برای شام هم اونجا موندیم و ساعت١١:٣٠ به خونه برگشتیم.... اینجا تو خونه بودیم و آماده برای رفتن...   اینم از خش و خیر(چشم روشنی)مادر شوهر... ...
3 آذر 1391

خبرهای کوچولو

              1. نلیا جون واکسن 1 سالگیش رو 5 روز بعد از تولدش زد و خدا رو شکر اصلا اذیت نشد...   2. دندونهای نیش نلیای عزیزم تقریبا کامل در اومده ...مبارک باشه عسل من ... 3 . بازم پاییز و زمستون اومدن و کوچولوها تند تند سرما میخورن...حالا هم نوبت نادیا و نلیا شده...اول نادیا جونم سرما خورد و بعدشم نلیا کوچولو نادیا 2 روز نرفت مهد و تو خونه استراحت کرد... ولی بازم خدا رو شکر که در حد سرماخوردگی معمولی بود...   ...
1 آذر 1391

دندانپزشکی...

روز 4 شنبه ١٠ آبان...مامان و بابا نادیا رو به دندونپزشکی بردن تا دکتر دندوناشو چک کنه...و وقتی نوبت نادیا شد خانوم پرستار اومد و نادیا رو برد پیش دکتر و نادیا جون هم خیلی راحت باهاش رفت و در رو هم بستن بعد از چند دقیقه من رو صدا کردن وقی رفتم داخل خانوم دکتر گفت که یکی از دندونای نادیا پوسدگی سطحی داره که بهتره پر بشه بنابراین دندون 5 بالا سمت چپ نادیا رو پر کرد...و جالب اینکه نادیا اصلا تکون نخورد و خیلی خانوم نشسته بود رو یونیت و به حرف خانوم دکتر گوش میداد...                                       &n...
11 آبان 1391

خرید فصل سرما...

روز دوشنبه من وبابایی رفتیم خرید لباس واسه خوشکل دخترا...نادیا و نلیا پیش مامانی موندن چون هوا سرد بود چون باریدن بارون تو تهران شروع شده ما هم رفتیم چهارراه امیر اکرم و از اونجا لباسایی که دخملا لازم داشتن رو خریدیم... با اینکه کلی لباس نو از سال پیش مونده بود ولی بابایی دلش میخواست بازم واسه دخملاش لباس بخره... و وقتی رفتیم خونه نادیا از دیدن لبلسای نو خیییلی خوشحال شد   چند تا عکس هم هست که اگه دوست دارین ببینین بفرمایید تو ادامه مطلب... عکسهای دخملی ها... خیلی دلم میخواست سویشرت های دخملی ها یه شکل باشه واسه همین یه مدل براشون خریدیم...     نادیا لباسای نوی خودش رو پوشید و...
3 آبان 1391

عکس...عکس...عکس

چند تا از عکسهای نادیا و نلیای ناز...     صبح اول مهر ...نادیا داره میره مهد نادیا از مهد برگشت خونه مامانی و اینم از کاردستی اول مهر که بهشون داده بودن...        این آبنبات رو که میبینین بعد از حموم و خوابیدن موهاش اینشکلی شد... این وروجک وقتی تازه یاد گرفته بود از جایی بالا بره خودش رفت اون بالا.... اینم زیر میز کامپوتر که خوراکشه....     بدون شرح... و در آخر این پرشین تون کار دستمون...
21 مهر 1391

بازم بابایی میره سفر...

جمعه 14 مهر بازم بابا جون باید با تور بره و شهر های ایران رو به توریست ها نشون بده....2 هفته نیست و ما هم میریم پیش مامانی که هم تنها نباشیم و هم اونجا به مهد کودک نادیا جون نزدیکه... تو این مدت نادیا 2 تا عروسی رفت  ... که تو یکیش دختر عمش هم بود و اونجا کلییییییییی شیطونی کردن و دست از سر عروس بر نداشتن و تو مهد کودک هم کلاس ژیمناستیک نادیا جونم شروع شده ....و امروز پنجشنبه هم تولد آریا دوست مهدکودکی نادیا توی مهده... توی این دوهفته اگه تونستم میام اینجا...   پ.ن... دخترای عزیزم روز جهانی کودک به شما دوتا گل ناز مبارک باشه..... ...
21 مهر 1391

عروسی...

بابایی ١ هفته رفته بود هند برای درست کردن کارای نادیا و نلیا خانومی و ما خونه مامانی موندیم....و من و نادیا و خاله به یه عروسی هم رفتیم که نادیا خیلی خوشحال بود و کلی شیطونی میکرد و بعد از اون هم ٢ روز برای خرید لباس بیرون رفتیم و نلیا پیش بابا بزرگش موند خریدمون طول کشید چون شنبه که بابایی از هند میومد دامادی پسر خاله ام بود و ما خیلی مشغول بودیم. ... نادیا و آرتین خواهر زاده داماد هم روز عروسی ساقدوش های عروس و داماد شدن و از وقتی وارد سالن شدن بچه ها تا بالای سن باهاشون راه رفتن. .. و نادیا جون هم با لباس عروسش و دسته گلی که براش سفارش داده بودن تا آخر شب رقصید و بیدار موند حتی تا موقع عروس کشونی. .. هر چی بچه اونجا بود خوابش برده بو...
18 شهريور 1391