فرشته زمستونی ما نادیافرشته زمستونی ما نادیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤

پارک ارم...

                                                             پنجشنبه صبح قبل از اینکه بابایی بره سرکار موهای نلیا رو کوتاه کردیم تا دیگه تو چشمای نازش نره و گرمش هم نشه...دختر نازم یه کوچولو شبیه پسرا شد ...(این روزا نلیا جونم هر چیزی جلوش باشه دستاشو بهش میگیره و بلند میشه...و وقتی من رو نمیبینه یا از پیشش میرم کلی گریه میکنه و چهار دست و پا دنبالم میا...
14 مرداد 1391

اندر احوالات ما...

این چند روز که نبودیم بخاطر پیکارهای جام جانباختگان بود ....که مثل هر سال در مارکار تهرانپارس برگزار شد... این پیکارهای ورزشی 5 روز ادامه دارد و نوجوانان و جوانان زرتشتی  به یاد جانباختگان زرتشتی از شهرهای ایران در مارکار دور هم جمع میشوند و در تمام رشته های ورزشی که در آنها فعالیت دارند با هم مسابقه میدهند و تمام برنامه ریزی و کارهای این 5 روز بر عهده کانون دانشجویان زرتشتی است که اعضای آن را دانشجویان زرتشتی تشکیل میدهند...و ما هم این 5 روز هر روز برای تماشای رفتیم و برای همین بود که نتونستم آپ کنم... تو این مدت نلیا جونم یاد گرفته 4 دست و پا بره و دیگه نمیتونیم یه جا نگهش داریم...و همینطور نلیا جونم میتونه دستشو بگیره به جای...
8 مرداد 1391

سالگرد پیمان عشق...

پروردگارا شکر... شکر که پشتیبانمان بودی... شکر که دوستمان داشتی... شکر که به ما بهترین ها را هدیه کردی...  4 سال گذشت از روزی که در درگاه تو با هم عهد بستیم تا همیشه عاشق بمانیم.... بعد از 4 سال دوستی با هم پیمان ازدواج بستیم...اکنون 8 سال و 5 ماه است که با یکدیگریم... و حالا برای بقیه زندگی از تو میخواهم که سلامتی...عشق...احترام ...و وفاداری را در دل ما بیشتر و بیشتر کنی... ای اهورا دوستت دارم چرا که ما را برای هم آفریدی تا بتوانیم دوست داشته باشیم...     نریمان عزیزم دوستت دارم  سالگرد پیروزی عشق...
1 مرداد 1391

آخر هفته...

چهارشنبه: سه شنبه مامانی و خاله اومدن خونمون و شب موقع رفتن نادیا هم باهاشون رفت   ...چهارشنبه صبح هم بابایی ما رو برد پیش نادیا .اونروز نادیا تو حیاط مامانی استخر بادیش رو پر کرد و آبتنی کرد   و عصر هم من و بابایی رفتیم بیرون واسه خرید و کلی چیز میز واسه خودم خریدم ...شب هم که برگشتیم نادیا خواست پیش مامانی بمونه و بابایی هم قبول کرد چون فیلم ترسناک خریده بود و میخواست اونشب فیلم ببینه... پنجشنبه: عصر تولد دعوت بودیم  ...صبح بابایی رفت سر کار و ساعت ٥:٣٠ برگشت خونه حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانی دنبال نادیا و مامانی و خاله و رفتیم یوسف آباد خونه ی ساغر جون که واسه سپهر کوچولو تولد گرفته بود...به نادیا که...
24 تير 1391

ما برگشتیم....

سلاااااااام هوراااا....ما برگشتیم به نی نی وبلاگ پیش دوست جونامون....از همه شما دوستای گلم که تو این مدت بهمون سر میزدین ممنونم... ما همگی خوبیم ... دیگه کاملا تو خونه جدید جا افتادیم امروز میخوام عکسهای اتاق دخملا و روز تولدم رو براتون بزارم....   به ادامه مطلب بیاین تا عکسها رو ببینید....   بعد از اونکه چیدن خونه کامل شد موبد آوردیم تا برای سلامتی و تندرستی اعضای خونه دعا(اوستا) بخونه... این از نادیا خانوم و تخت خوابش....   و اینم عشق کوچولوی من تو تخت خوابش...   و قفسه اسباب بازیها...که البته نصف بقیه اسباب بازیا تو کارتون و نصف دیگه اش هم تو کمده...   ...
6 تير 1391

یه برگشت کوچولو....

سلاااااااااام به همه ی شما دوستای خوبم و نی نی های نازتون .... بالاخره اسباب کشی ما تموم شد و به خیابان پیروزی رفتیم و تو خونه جدیدمون مستقر شدیم.و الان همه چیز سر و سامون گرفته ولی یه مشکلی وجود داره اونم اینه که ما فعلا اونجا اینترنت نداریم.. .خیلی دلم میخواست که بیام و عکسای جدید اینجا بزارم. ولی فعلا این امکان وجود نداره....الان هم من تو کافی نت نشستم و اومدم نی نی وبلاگ خیییییییییییلی دلم براتون تنگ شده بود...از همه دوستانی که تو این مدت سراغمون اومدن ممنونم... نادیا تو خونه جدید یه دوست پیدا کرده که هر روز با هم بازی میکنن  ...نلیا جونم هم دیگه خانوم شده آخه ١٩ خرداد ٧ ماهه شد ... سعی میکنم هر چه زود تر اینترنت دار ب...
21 خرداد 1391

!!!!!

  سلام دوستان گلم...حالتون خوبه نی نی های نانازتون خوبن ؟   این آپ آخرین آپ از خونه ی قبلیه ماست ....طی دو سه روز آینده به خونه جدیدمون میریم و از خونه قبلیمون خداحافظی میکنیم ...
13 خرداد 1391