فرشته زمستونی ما نادیافرشته زمستونی ما نادیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤

اخبار نادیا و نلیا

یه چند وقتی بود که نادیا جونم موقع شونه زدن موهاش گریه میکرد و نمیذاشت درست براش شونه کنیم...واسه همین تصمیم گرفتیم موهاشو کوتاه کنیم...البته با اجازه باباییش چون موهای بلند دخملی رو خیلی دوست داشت ....بالاخره مامانی قیچی رو برداشت و موهای نادیا جونمو مدل گرد براش کوتاه کرد   ...یه ذره دلم واسه موهاش تنگ میشه آخه موهای نوزادیش بودن...از وقتی به دنیا اومده بود فقط گاهی براش مرتب میکردم ولی حالا همه موهای نوزادیشو کوتاه کردیم....مبارکت باشه نادیا جونم... موهای پشت سر نلیا رو هم کوتاه تر کردیم که تو تابستون عروسکم اذیت نشه ... خودمم موهامو کوتاه و رنگ کردم... از اول این هفته نادیا همش خونه مامانی مونده و شیطونی میکنه.  ...
14 ارديبهشت 1391

پری جون سدره پوشیت مبارک...

روز جمعه 8 اردیبهشت 1391... نادیا رو از صبح بردیم خونه مامانی اونجا موند و ظهر با خاله اومد خونه خودمون تا آماده بشن و برن به جشن سدره پوشی پری جون که تو خونشون گرفته بودن...بعد از اینکه نادیا خانوم رو خوابوندیم ساعت 3 بیدارش کردیم و چند تا لباس تنش کردیم و بالاخره یه لباس رو انتخاب کردیم...و بابایی(پدر من)دیناز و نادیا رو برد خونه پری اینا...منم چون خودم نبودم ماموریت عکاسی رو به دیناز دادم تا اونجا عکس بگیره و برام بیاره تا بزارم اینجا... من و همسری هم نلیا رو بردیم خونه مامانم و خودمون رفتیم سیروجه یکی از آشنایان دور...(خدا رحمتوشن کنه) نادیا و دیناز  هم کلی بهشون خوش گذشت و گویا نادیا نزدیک بوده اونجا خوابش ببره که با ...
9 ارديبهشت 1391

جوجه بازی و گشتی تو حیاط مامانی...

 سه شنبه شب5 اردیبهشت...عمو بهزاد از یزد سفارشهای بابایی رو که چند تا جوجه بودن آورد...نادیا خیییییلی از دیدنشون خوشحال شد.. .10 تا جوجه رسمی و 10 تا بلدرچین...سال پیش هم بابایی چند تا جوجه گرفته بود که الان بزرگ شدن و 2 تا مرغ ازشون موندن...   چهارشنبه بابایی و بابا جون برای جوجه ها لونه توری ساختن که گربه ها و کلاغهای منتظر نگیرنشون... شب هم رفتیم خونه مامان برزگ و بابا بزرگ و بعدشم از پیتزا میخوش تو یوسف آباد پیتزا خریدیم و رفتیم خونه مامانی خوردیم...تا 12:30 اونجا بودیم و بعدشم برگشتیم خونه... یه چند روزی...
7 ارديبهشت 1391

جشن اردیبهشتگان خجسته باد...

   ارديبهشتگان يا گلستان جشن از جمله جشنهاي دوازدگانه ايران باستان بوده است روز سوم از هر ماه باستاني به نام ارديبهشت مي‌باشد و بر اساس گاهشماري امروزين، دوم ارديبهشت خورشيدي، برابر با جشن ارديبهشت‌گان است. روز ارديبهشت است از ماه ارديبهشت و زمان برپايي جشن ارديبهشتگان. جشني كه ويژه «اشه‌وهيشته» يا بهترين اشويي است. جشني ويژه امشاسپند ارديبهشت. جشني برپاشده در سومين روز از دومين ماه در نخستين فصل سال. ارديبهشت در جهان مينوي پاكي و راستي و نظم و قانون اهورايي را نماينده است و در گيتي نگاهباني آتش را بر عهده دارد. آتشي كه در سرتاسر جهان سپندينه است و كمترين گواه آن، آيين‌هاي آتش ...
2 ارديبهشت 1391

کالسکه سواری و رفتن به پارک...

روز23 فروردین... مامانی اومد خونمون و عصر چون هوا خوب بود تصمیم گرفتیم نادیا و نلیا رو ببریم پارک...و این اولین باری بود که نلیا رو سوار کالسکه کردیم و بردیمش پارک ....البته ناگفته نمونه نادیا جونم از کالسکه فیض برد...نلیا رو داد دست ما و خودش سوار کالسکه شد و تا پارک دانشجو که یه ربع تا خونمون فاصله داره کالسکه سواری کرد و موقع برگشتن اجازه فرمودن نلیا سوار بشه...توی پارک نادیا جونم کلی بازی کرد    نلیا هم اولش خواب بود ولی بعد بیدار شد و بعد از کمی نظاره کردن اطراف حکم خونه رفتن رو با گریه هاش صادر کرد...نادیا شب با مامانی رفت خونشون و اونجا خوابید... روز 24 فروردین... صبح بعد از رفتن بابای نی نی ه...
24 فروردين 1391

13 بدر 1391...

  واسه 13 بدر با چند تا از دوستامون هماهنگ کرده بودیم بریم باغ یکیشون...صبح ساعت 7 از خواب بلند شدیم و نادیا رو 7:30 بیدار کردیم و با نادیا جونم سفره هفت سینمون رو جمع کردیم... و بعد همه آماده شدیمو رفتیم از خونه بیرون ساعت 8 رسیدیم خونه مامانم و اونا هم آماده بودن و دوست خواهرم هم اومد و همه با هم رفتیم دنبال دوستامون و 2 تا ماشین شدیم و تو راه هم هندونه خریردیم و رفتیم به باغ توی شهریار...   اونجا هم 4 تا ماشین دیگه اضافه شدن و با هم تو باغ گشتیم و بازی کردیم و نهار هم آش رشته و جوجه کباب درست کردیم و با سبزی هایی که از باغ چیدیم خوردیم و کمی خوابیدیم و استراحت کردیم  بعد از اون ساعت 4 اینا ک...
17 فروردين 1391

تحویل سال 1391...

                   فرخنده باد بر همگان مقدم بهار نوروز , جاودانه ترین جشن روزگار   نلیا ساعت٧ صبح بیدار شد و وقتی رفتیم سراغ نادیا تا بیدارش کنیم دیدیم تب داره و بی حاله به بهانه ی سال جدید که منتظرش بود بیدارش کردیم و پاشویه کردیمش و استامینوفن دادیم.بعد همه آماده شدیم و منتظر تحویل سال شدیم....برنامه سال تحویل رو از کانال من و تو و بعدش از شبکه ١ ایران دیدیم.... روز ١ فروردین ١٣٩١: بعد از تحویل سال همسری به نادیا و نلیا عیدی داد و زنگ زدن ها و تبریک گفتن ها شروع شد... .خطها خیلی شلوغ بود و تماس گرفتن آسون نبود...بعد از تموم شدن ...
12 فروردين 1391