فرشته زمستونی ما نادیافرشته زمستونی ما نادیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤

خرید فصل سرما...

روز دوشنبه من وبابایی رفتیم خرید لباس واسه خوشکل دخترا...نادیا و نلیا پیش مامانی موندن چون هوا سرد بود چون باریدن بارون تو تهران شروع شده ما هم رفتیم چهارراه امیر اکرم و از اونجا لباسایی که دخملا لازم داشتن رو خریدیم... با اینکه کلی لباس نو از سال پیش مونده بود ولی بابایی دلش میخواست بازم واسه دخملاش لباس بخره... و وقتی رفتیم خونه نادیا از دیدن لبلسای نو خیییلی خوشحال شد   چند تا عکس هم هست که اگه دوست دارین ببینین بفرمایید تو ادامه مطلب... عکسهای دخملی ها... خیلی دلم میخواست سویشرت های دخملی ها یه شکل باشه واسه همین یه مدل براشون خریدیم...     نادیا لباسای نوی خودش رو پوشید و...
3 آبان 1391

عکس...عکس...عکس

چند تا از عکسهای نادیا و نلیای ناز...     صبح اول مهر ...نادیا داره میره مهد نادیا از مهد برگشت خونه مامانی و اینم از کاردستی اول مهر که بهشون داده بودن...        این آبنبات رو که میبینین بعد از حموم و خوابیدن موهاش اینشکلی شد... این وروجک وقتی تازه یاد گرفته بود از جایی بالا بره خودش رفت اون بالا.... اینم زیر میز کامپوتر که خوراکشه....     بدون شرح... و در آخر این پرشین تون کار دستمون...
21 مهر 1391

بازم بابایی میره سفر...

جمعه 14 مهر بازم بابا جون باید با تور بره و شهر های ایران رو به توریست ها نشون بده....2 هفته نیست و ما هم میریم پیش مامانی که هم تنها نباشیم و هم اونجا به مهد کودک نادیا جون نزدیکه... تو این مدت نادیا 2 تا عروسی رفت  ... که تو یکیش دختر عمش هم بود و اونجا کلییییییییی شیطونی کردن و دست از سر عروس بر نداشتن و تو مهد کودک هم کلاس ژیمناستیک نادیا جونم شروع شده ....و امروز پنجشنبه هم تولد آریا دوست مهدکودکی نادیا توی مهده... توی این دوهفته اگه تونستم میام اینجا...   پ.ن... دخترای عزیزم روز جهانی کودک به شما دوتا گل ناز مبارک باشه..... ...
21 مهر 1391

عروسی...

بابایی ١ هفته رفته بود هند برای درست کردن کارای نادیا و نلیا خانومی و ما خونه مامانی موندیم....و من و نادیا و خاله به یه عروسی هم رفتیم که نادیا خیلی خوشحال بود و کلی شیطونی میکرد و بعد از اون هم ٢ روز برای خرید لباس بیرون رفتیم و نلیا پیش بابا بزرگش موند خریدمون طول کشید چون شنبه که بابایی از هند میومد دامادی پسر خاله ام بود و ما خیلی مشغول بودیم. ... نادیا و آرتین خواهر زاده داماد هم روز عروسی ساقدوش های عروس و داماد شدن و از وقتی وارد سالن شدن بچه ها تا بالای سن باهاشون راه رفتن. .. و نادیا جون هم با لباس عروسش و دسته گلی که براش سفارش داده بودن تا آخر شب رقصید و بیدار موند حتی تا موقع عروس کشونی. .. هر چی بچه اونجا بود خوابش برده بو...
18 شهريور 1391

پارک ارم...

                                                             پنجشنبه صبح قبل از اینکه بابایی بره سرکار موهای نلیا رو کوتاه کردیم تا دیگه تو چشمای نازش نره و گرمش هم نشه...دختر نازم یه کوچولو شبیه پسرا شد ...(این روزا نلیا جونم هر چیزی جلوش باشه دستاشو بهش میگیره و بلند میشه...و وقتی من رو نمیبینه یا از پیشش میرم کلی گریه میکنه و چهار دست و پا دنبالم میا...
14 مرداد 1391

اندر احوالات ما...

این چند روز که نبودیم بخاطر پیکارهای جام جانباختگان بود ....که مثل هر سال در مارکار تهرانپارس برگزار شد... این پیکارهای ورزشی 5 روز ادامه دارد و نوجوانان و جوانان زرتشتی  به یاد جانباختگان زرتشتی از شهرهای ایران در مارکار دور هم جمع میشوند و در تمام رشته های ورزشی که در آنها فعالیت دارند با هم مسابقه میدهند و تمام برنامه ریزی و کارهای این 5 روز بر عهده کانون دانشجویان زرتشتی است که اعضای آن را دانشجویان زرتشتی تشکیل میدهند...و ما هم این 5 روز هر روز برای تماشای رفتیم و برای همین بود که نتونستم آپ کنم... تو این مدت نلیا جونم یاد گرفته 4 دست و پا بره و دیگه نمیتونیم یه جا نگهش داریم...و همینطور نلیا جونم میتونه دستشو بگیره به جای...
8 مرداد 1391

سالگرد پیمان عشق...

پروردگارا شکر... شکر که پشتیبانمان بودی... شکر که دوستمان داشتی... شکر که به ما بهترین ها را هدیه کردی...  4 سال گذشت از روزی که در درگاه تو با هم عهد بستیم تا همیشه عاشق بمانیم.... بعد از 4 سال دوستی با هم پیمان ازدواج بستیم...اکنون 8 سال و 5 ماه است که با یکدیگریم... و حالا برای بقیه زندگی از تو میخواهم که سلامتی...عشق...احترام ...و وفاداری را در دل ما بیشتر و بیشتر کنی... ای اهورا دوستت دارم چرا که ما را برای هم آفریدی تا بتوانیم دوست داشته باشیم...     نریمان عزیزم دوستت دارم  سالگرد پیروزی عشق...
1 مرداد 1391

آخر هفته...

چهارشنبه: سه شنبه مامانی و خاله اومدن خونمون و شب موقع رفتن نادیا هم باهاشون رفت   ...چهارشنبه صبح هم بابایی ما رو برد پیش نادیا .اونروز نادیا تو حیاط مامانی استخر بادیش رو پر کرد و آبتنی کرد   و عصر هم من و بابایی رفتیم بیرون واسه خرید و کلی چیز میز واسه خودم خریدم ...شب هم که برگشتیم نادیا خواست پیش مامانی بمونه و بابایی هم قبول کرد چون فیلم ترسناک خریده بود و میخواست اونشب فیلم ببینه... پنجشنبه: عصر تولد دعوت بودیم  ...صبح بابایی رفت سر کار و ساعت ٥:٣٠ برگشت خونه حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانی دنبال نادیا و مامانی و خاله و رفتیم یوسف آباد خونه ی ساغر جون که واسه سپهر کوچولو تولد گرفته بود...به نادیا که...
24 تير 1391

ما برگشتیم....

سلاااااااام هوراااا....ما برگشتیم به نی نی وبلاگ پیش دوست جونامون....از همه شما دوستای گلم که تو این مدت بهمون سر میزدین ممنونم... ما همگی خوبیم ... دیگه کاملا تو خونه جدید جا افتادیم امروز میخوام عکسهای اتاق دخملا و روز تولدم رو براتون بزارم....   به ادامه مطلب بیاین تا عکسها رو ببینید....   بعد از اونکه چیدن خونه کامل شد موبد آوردیم تا برای سلامتی و تندرستی اعضای خونه دعا(اوستا) بخونه... این از نادیا خانوم و تخت خوابش....   و اینم عشق کوچولوی من تو تخت خوابش...   و قفسه اسباب بازیها...که البته نصف بقیه اسباب بازیا تو کارتون و نصف دیگه اش هم تو کمده...   ...
6 تير 1391

یه برگشت کوچولو....

سلاااااااااام به همه ی شما دوستای خوبم و نی نی های نازتون .... بالاخره اسباب کشی ما تموم شد و به خیابان پیروزی رفتیم و تو خونه جدیدمون مستقر شدیم.و الان همه چیز سر و سامون گرفته ولی یه مشکلی وجود داره اونم اینه که ما فعلا اونجا اینترنت نداریم.. .خیلی دلم میخواست که بیام و عکسای جدید اینجا بزارم. ولی فعلا این امکان وجود نداره....الان هم من تو کافی نت نشستم و اومدم نی نی وبلاگ خیییییییییییلی دلم براتون تنگ شده بود...از همه دوستانی که تو این مدت سراغمون اومدن ممنونم... نادیا تو خونه جدید یه دوست پیدا کرده که هر روز با هم بازی میکنن  ...نلیا جونم هم دیگه خانوم شده آخه ١٩ خرداد ٧ ماهه شد ... سعی میکنم هر چه زود تر اینترنت دار ب...
21 خرداد 1391