فرشته زمستونی ما نادیافرشته زمستونی ما نادیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤

نی نی به دنیا میاد...

صبح ساعت ٧ در حالی که نادیا پیش خاله خوابیده بود...من و بابا و مامانی والبته نی نی به سمت بیمارستان راه افتادیم...بعد از آماده شدن و تعویض لباسم من رو به اتاق عمل بردن خوابیدم روی تخت و بعد از وصل کردن سرم و غیره مردی که پزشک بیهوشی بود منو به یه سمت چرخوند و توی نخاعم آمپول زد که البته درد زیادی نداشت...تمام مراحل عمل رو حس کردو اینکه شکمم پاره شد باز شد وصحبت پرسنل اتاق عمل و شیرین ترین لحظه عمرم که تا به حال تجربه کرده بودم....یعنی شنیدن اولین گریه نوزاد(چون واسه به دنیا آوردن نادیا جون بیهوش بودم این لحظه رو از دست دادم).بعد که صدای دخترم رو شنیدم و پرستاران کارهاشو میکردن دکتر کیانی شکمم رو دوخت و در حین این کارش بچه رو خیلی کم بهم نشون...
4 آبان 1392

نادیا چی کارا میکنه؟؟؟؟

عسل من الان 2 سال و 7 ماهشه....شده یه خاااااااااانوم  واسه خودش...کاراشو خودش میکنه... دستشویی میره.دست و صورتشو میشوره.تلفن جواب میده.ظرف میشوره.جارو برقی میکشه.نقاشی های خیلی قشنگ میکشه(خونه. درخت. خورشید. آدم با همه جزییاتش.جوجه.ابر.کوه...9 چند تا کلمه انگلیسی متوجه میشه حدود 20 تا شعر میخونه اشم وهو و یتا اهو(دعا)میخونه هم به زبون خودمون و هم فارسی صحبت میکنه خلاصه همه چیز رو خوب وعالی متوجه میشه و وقتی چیزی رو براش توضیح میدیم متوجه میشه و قبول میکنه...   نادیا خانوم ژست میگیره...   آب بازی نادیا تو تابستون 90 نادیا ونگین در باغ وحش ارم   همون تابستون نادیا در قاسم آباد ی...
4 آبان 1392

عکسهای تولد 1 سالگی نلیا جان...

نلیا جونم  سالش شد... تولد ١ سالگی نلیا رو مثل تولد ١ سالگی نادیا در سالن شاه وِرهرام ایزد (نیایشگاه زرتشتیان تهران)برگزار کردیم... تاریخ تولد دخملی ١٩ آبان بود ولی ما ١٨ گرفتیم که پنجشنبه باشه و البته روز تولد خودش هم براش یه جشن کوچولو گرفتیم... نلیا کوچولومون حدود ٩٠ نفر مهمون داشت که به جشن تولدش اومدن و کلی کادو براش آوردن ... دختر نازم تو تولدش کلی دس دسی کرد و با من و بابایی رقصید... نادیا هم که دیگه با دوستاش کلی شیطونی و ورجه وورجه کرد...   اگه دوست داشته باشین بریم عکسهای تولد رو یه نگاهی بندازیم... بفرمایید به ادامه مطلب... تزیین داخل سالن که روز چهارشن...
4 آبان 1392

تولد 1 سالگی نلیا جاااااان

دختر کوچولوی من امروز جمعه 19 آبان 1391....در ساعت 9:35 دقیقه صبح 1 ساله شد. 1 ساله که شده عشق و هستی و تمام بود و نبود ما....  با همه ی سختیها و خوشیهاش خیلی زود گذشت... برای نلیای عزیزم بهترین آرزوها رو به همراه سلامتی و عمر بلند دارم... زادروزت خجسته عزیزکم   ...
4 آبان 1392

جشن تولد نادیا جان...

روز سه شنبه که روز تولد نادیا جون بود جایی دعوت بودیم برای همین تولد نادیا رو روز پنجشنبه 5 بهمن جشن گرفتیم ... تصمیم گرفتیم کیک تصویری برای نادیا جون سفارش بدیم برای همین منم نشستم و کنار عکس نادیا شخصیت های کارتون باب اسفنجی رو گذاشتم که کارتون مورد علاقه نادیا و البته خودمم هست بعد هم دادیم کافه قتادی لرد که قنادی ارامنه هست و شیرینیاش خوشمزه هستن ...روزی که رفتیم سفارش بدیم هم خانم (مریم امیر جلالی)بازیگر رو اونجا دیدیم که نشسته بود و با چند نفر صحبت میکرد... خلاصه اونروز رفتیم واسه نادیا کادو هم خریدیم و برگشتیم پیش نادیا که خونه مامانی بود... روز پنجشنبه هم بابایی کیک رو گرفت و برگشت خونه بعدشم مواد پیتزا آماده کردیم و توی 2 ت...
4 آبان 1392

جشن تولد نادیا...همراه با عکس...

                                                          برای دیدن عکسها و مطالب به ادامه مطلب بروید...   یه تولد کوچولو و خودمونی برای نادیا جون گرفتیم...بابایی زنگ زد و گفت مادربزرگ را هم از خونش برای تولد میاره...   این عکس نادیای 3 ساله و نلیای 2 ماه و 14 روزه مامانی صبح خونه رو تزیین کرده بود.. من و خاله ه...
4 آبان 1392
15154 0 20 ادامه مطلب

عکسهای آغاز 4 سالگی نادیا

  دختر عزیزم...امروز صبح ساعت9:5 دقیقه تو  وارد چهارمین سال زندگیت شدی...مبارکت باشه عشق من... اولین روزی که فرشته ی زمستونی من به این دنیا اومد...         و 3 سال گذشت... امروز صبح بالاخره بعد از حدود 2 هفته که مریض بود رفت مهد کودک و یه جعبه شکلات به مناسبت تولدش برای دوستاش برد.  وقتی نادیا به مهد رفت مامانی و خاله جووون به خونمون اومدن و من وخاله جون رفتیم تا برای نادیا کادو بخریم... ساعت 12 به خونه اومدیم و نادیا هم ساعت 12:10 از مهد به خونه برگشت ... و خونه رو تزیین شده دید و خیلی خوشحال شد و ذوق کرد... و قبل از شروع جشن تولد کوچیکش این عکسها رو گرفتیم.....
4 آبان 1392

داستان تولد فرشته ی ما...

شادترین ترانه ها... زیبا ترین خاطره ها... بهترین آرزوها... همه تقدیم تو باد...     داستان تولد فرشته ی ما... 3 سال پیش تو همچین روزی دل فرشته ها گرفته بود...موقع خداحافظی با بهترین فرشته خدا بود...یه فرشته ی دوست داشتنی داشت از بینشون میرفت...میخواست بیاد روی زمین تا بشه بهترین...خدا به فرشته ها گفت :اشک نریزیدفرشته های مهربون.برید و برای دوستتون هدیه ای بیارید...فرشته ها رفتن و با قشنگترین هدیه ها برگشتن..موقع خدا حافظی رسیده بود...ساعت 9 صبح به وقت زمین بود..فرشته ها هر کدوم بوسه ای به فرشته ی منتخب زدن و هدیه هاشونو بهش تقدیم کردن...  عشق به خدا...&n...
4 آبان 1392