فرشته زمستونی ما نادیافرشته زمستونی ما نادیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

❤نادیا و نلیا تمام هستی ما❤

خاله و دخترعمه 1 سال بزرگتر شدن...

یکشنبه 18دی تولد خاله دیناز بود...16 سالش تموم شد... پنجشنبه22دی تولد دختر عمه نگین بود...اون فقط 12 روز از نادیا بزرگتره....و 3 سالش تموم شد...خودشون تو خونه 3 تایی تولد گرفته بودن...امروز جمعه هم صبح اومدن خونمون تا برامون از کیک تولد بیارن...      نادیا و نگین هم با هم بازی کردن...و نلیا هم خواب بود...       ...
23 دی 1390

از دست این سرماخوردگی ....

چند روزه که سرما خوردگی اومده سراغت...چهار شنبه از مهد کودک زنگ زدن بیایم ببریمت خونه چون سرفه میکردی...این سرفه ها از یکشنبه شروع شده بودن...از پنجشنبه سرفه هات بیشتر شد... نادیا جونم کاش ایقدر تند تند سرما نمیخوردی...بابایی هم هنوز سفره...سه شنبه شب میاد...خدا کنه تا اونموقع خوب بشی... حالا منو ببین که تو این وضع حس عکاسیم گل کرده بود...مرسی که تحمل کردی .البته کار منم سخت بود به زور یه دونه عکس خوب در اومد... نلیا هم خوابیده بود ...تو هم حال نداشتی وگرنه اونم میاوردم عکس بندازه... ...
22 دی 1390

نادیا و رنگ انگشتی...

امروز شنبه 17دی ... دیشب جمعه ...رفتیم خونه خونه مادربزرگ من...پس از شیطنت ها و عکاسهایی که نادیا با دوربین و گوشی ازمون گرفت و بعد از اون کلی دیگه با نادیا سر و کله زدیم و این عکس رو هم اونجا انداختیم وقتی به خونه برمیگشتیم تصمیم گرفتیم براش رنگ انگشتی بخریم... قبلا یه بار این کار رو کرده بودیم ولی فرشته ی من همه جا رو رنگی کرده بود ....و فکر کردیم حالا دیگه نادیا بزرگتر شده و  دوباره امتحان کنیم بد نیست(البته بهش نگفتیم براش چی خریدیم وگرنه همونجا تو ماشین کارشو شروع میکرد). امروز وقتی از مهد برگشت رنگها رو نشونش دادم و از اونجایی که نادیا خوب غذا نمیخوره اشتیاق برای نقاشی کردن باعث شد غذاشو بخوره... و بعد از آخرین قاشق غذ...
21 دی 1390

وروجک خونه ی ما...

نادیا این روزا تقریبا همه کاری انجام میده... از وقتی نی نی اومده تو خونمون نادیا خانوم هم حس مادری بهش دست داده... به عروسکش شیر میده ...باد گلوشو میگیره...پوشکشو عوض میکنه...براش شعر میخونه...باهاش بازی میکنه و براش جغجغه تکون میده..... البته همه اینا به جز شیر دادن شامل حال نلیا هم میشه... تا گوشی ...دوربین ...و همچین چیزایی میبینه برمیداره  و شروع به عکاسی میکنه... تا اسم کامپیوتر رو میشنوه و حس میکنه میخواییم بریم سراغش میپره و روشنش میکنه و میگه( برو تو اینترنت دیگه...)  این یکی از کاراشه...که مثلا داره گوشی منو شارژ میکنه(البته میدونه اینجوری شارژ نمیشه)فقط میخواد منو سر کار بزاره و کلی بخنده... ...
21 دی 1390

نادیا و نلیای 53 روزه...

دوشنبه 12 دی 90 امروز نادیا خانوم تا از مهد اومد شروع به بازی با ماشینش کرد و نلیا کوچولو رو هم رو پاهای خودش نشوند..نلیا کوچولو هم امروز53 روزشه. با این قیافه ای که به خودش گرفته میشه حدس زد با خودش چه فکری میکنه....   ظهر هم که بابایی دندونشو کشیده بود و اومد خونه ...وقتی خواستیم بخوابیم نادیا اونقدر رو تخت پرید و شیطونی کرد که پشیمون شدیم .... چند لحظه هم که آروم بود رفتم دیدم هر چی گل بوده رو از گلدون در آورده بود و پر پر کرده بود و ریخته بود تو اتاق و چون خواسته بود جمع هم بکنه تو آشپزخونه هم ریخته بود...منم جاروبرقی رو دادم دستش تا همه رو جارو بزنه و اونم اینکارو کرد...  و تا شب کلی دیگه شیطونی کرد.... ...
21 دی 1390

شب چله 1390 و نی نی ها ...

این چهارمین شب چله ی نادیا و اولین شب چله ی نلیا بود صبح که نادیا آماده شد تا بره مهد با خودش یه عروسک هم برد چون مربی ها گفته بودن تو مهد برنامه گزاشتن...نادیا رو باباش برد مهد چون دیر شده بود و ما به سرویس گفتیم نیاد دنبالش...نادیا به مهد رفت و اونجا به لطف نادیا خانوم که هیچ توضیحی نداد نفهمیدم چه خبر بوده... ولی بهشون یه بسته نخود و کشمش به همراه یه فال حافظ  و یه کاردستی آدم برفی دادن و نادیا هم عروسکش رو جا گذاشته بود... قرار شد شب بریم خونه ی مادر بزرگ من مامانی اومد خونمون ...
8 دی 1390

5 دی ماه....درگذشت پیامبر بزرگ ایرانی...

فروهر اشوزرتشت مهر اسپنتمان گرامی باد به مناسبت در گذشت اشوزرتشت در آرامگاه قصر فیروزه مراسم بود... ما حدود ساعت 12:30 حرکت کردیم و به ارامگاه رفتیم...به جشن خوانی(نیایش) نرسیدیم ولی از درگذشتگان دیدار کردیم و بعد خوردن آش خیرات درگذشت حدود ساعت 2:30 ظهر به خانه برگشتیم.... قبل از رفتن به آرامگاه رفتیم و برای نلیا درخواست گذر نامه دادیم ....نلیا کوچولوی 47 روزه هم پای برگه رو انگشت زد... ...
8 دی 1390